...

برای خودم نسخه خوبی پیچیدم!! از ساعت هفت و نیم صبح سخت کار میکنم تا هشت شب!! اونقدر کارهای عقب مونده و ایده های جدید دارم که حتی وقت نمیکنم یک لیوان چای بخورم!! هشت شب که میرسم خونه یک کم به وضع خرگوشم میرسم و یک دوش میگیرم و میشینم جلوی تلویزیون یک فیلم می بینم و بعدش هم میخوابم! صبح هم بیدار میشم و یه چیزی میخورم و میرم سرکار!

از دیروز صبح که گوشیم رو از شارژ کشیدم دیگه نزدم به شارژ و الان 57 درصد شارژ داره هنوز!!! نه اینترنت لازم دارم نه با کسی حرفی دارم! فقط چندبار باهاش برای شرکت انتقال وجه انجام دادم این دو سه روز!!

شنبه یک کم سالاد اولیه خوردم نهار! یکشنبه یک کم سالاد خوردم ظهر! دیروز هم سر نهار بودم دو تا قاشق خورده بودم که رئیس صدام کرد تو یک جلسه و بعدش هم دیگه میلم نکشید بقیه اش رو بخورم! ولی رئیس بزرگ عصر بستنی داد یک چیزی از گلوم پایین رفت بلاخره! شبها هم که هیچ! صبحانه هم کمی شیر کاکائو اگه بخورم با یکی دوتیکه نون یا بیسکوییت! هیچ میلی به آشپزی و غذا خوردن ندارم!

مریم میگه چی شده صدف؟ تو که اعتقادی به بلاک کردن نداشتی! ... نمیدونم بقیه چرا کسی رو بلاک میکنن اما من از انتظار متنفرم! یک روز انتظار کشیدم جوابی به پیامم بده! هر جوابی! و با هر صدای گوشیم دلم ریخت! اون یک روز اندازه یک سال درد داشت! تصمیم گرفتم کاری کنم که مطمئن باشم هر صدایی بیاد دیگه اون نیست! تصمیم گرفتم پیامهامون رو پاک کنم که چندبار در روز نرم سراغشون! تصمیم گرفتم دیگه صفحه اش رو چک نکنم ببینم کی آنلاین بوده یا چه عکسی گذاشته! وقتی تصمیم گرفتم راهمون رو از هم جدا کنیم باید یک جوری باشه که هی نخوام به پشت سرم نگاه کنم! وگرنه دیوونه میشم! :( گواینکه حتی اگه پشت سر خاموش باشه و چیزی برای نگاه کردن نباشه هم ذهنم هی داره مرور میکنه و ... این درد بی درمان حالا حالاها هست! باید باهاش کنار بیام! هر جور شده! ... دلم بیشتر از همه برای صداش تنگ شده! کاش یک پیغام صوتیش رو یک جایی نگه داشته بودم!!! :(

مریم و زینب هم با دوستهاشون بهم زدن! سه تایی داغونیم! البته اونها هیچکدوم وضعیت منو ندارن! زینب که تازه یکماه بود با طرف دوست بود و مریم هم هنوز یکسال نشده بود و اونقدرها هم پسره رو دوست نداشت! اما بهرحال درد دارن! اونها فکر میکنن رفیق برمیگرده! هر روز منتظرن بهشون بگم بهم زنگ زد یا اومد سراغم! نمیتونم بگم من منتظر نیستم! اما میدونم حتی اگه این اتفاق بیفته هم چیزی عوض نمیشه! همه چی تموم شده! :((

خرگوشم انگار حس کرده خوب نیستم! تمام مدت دور و بر من میچرخه و با زبون کوچیکش لیس می زنه! میاد کنارم دراز میکشه و خودش رو می چسبونه بهم! حتی وقتی توی اتاق راه میرم دنبالم راه می افته! قبلا خیلی کم از این کارها میکرد اما این دو سه روزه خیییلی اینکار رو میکنه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳٩٦ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط صدف نظرات () |

عضلاتم گرفته!! از گردن تا کمی بالاتر از کمر! دو طرف ستون فقراتم! پریشب خیلی بد خوابیدم! دیروز داغون شدم تا رسیدم کلاس! نمیتونستم اصلا بالاتنه ام رو بچرخونم! خدا رو شکر ساعت سه تعطیلمون کرد و زودتر رفتم خونه! تا شب سه چهارباری کیسه آب گرم پر کردم گذاشتم روی پشتم! امروز بهترم اما هنوز هم حرکت کردنم با درد همراهه!

سه بار دیگه تو زندگیم اینجوری گرفتار گرفتگی عضله شدم! هر سه بار هم واقعا تحت فشار روانی بودم! :( از آخرین بارش خیلی گذشته! فکر میکردم دیگه میتونم فشارها رو تعدیل کنم که کله پا نشم! :(

سکوت کرده! در مقابل پیامم و بلاک شدنش و همه چیز! یهو نگرانش می شم و ته دلم خالی میشه اما بعدتر یادم می افته وقتی یک از دوست دخترهاش رفت من پیشش بودم که آروم شه و آروم شد! حتما الان هم یکی پیشش هست! اصلا واسه همین چند تا دوست دختر داره دیگه! یکی که نه! خیلی ها پیشش هستن! من هم که تنهایی از پس خودم برمیام!!! یک عالم گریه و دلتنگی و درده که از پسش برمیام! روزهای سختی در راهه اما همیشه همینطور بوده! روزگار من چه وقت ساده بوده که الان انتظار داشته باشم؟

خدایا شکرت

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٦ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط صدف نظرات () |

یک چیزهایی رو باید اینجا بنویسم که بعدتر یادم نره! تصمیم رو گرفتم! احساساتم بهش رو گذاشتم تو یک صندوقچه و درش رو قفل کردم و در اعماق قلبم گذاشتم! تا سالیان دور اجازه ندارم درش رو باز کنم!

من باهاش امنیت نداشتم!

امنیت اجتماعی نداشتم! منو به دوستهاش معرفی نمیکرد! حتی اونهایی که منو دیده بودن نمیدونستن من چی هستم براش! باهام سینما و تئاتر و کنسرت و نمایشگاه و گردش نمی اومد! دوبار به اصرار من رفتیم سفر دو روزه! اونهم طی سه سال! آمار مسخره ایست!

امنیت عاطفی نداشتم! کنار من می نشست و با دخترهای دیگه چت میکرد و قوربون صدقه شون میرفت! راحت بهم حرفهای بد می زد و خیلی سخت حرفهای خوب! حتی ابراز احساساتش با توهین همراه بود! "یعنی اونقدر خنگی که نمی فهمی دوستت دارم؟"!!!! نمیتونست تشخیص بده چه وقتهایی به چه حرفها و چه رفتارهاییش نیاز دارم!

امنیت جن.س.ی نداشتم! همیشه میخواست من باور کنم با یک عالم آدم دیگه در تماسه! اصلا نمیدونم واقعیت داشت یا نه! اما مرتب میگفت و یادآوری میکرد به خودش اجازه میده با هر کس که صلاح میدونه رابطه داشته باشه! و من همیشه فکر میکردم چند ساعت قبل یا بعد از من با کسی بوده یا خواهد بود؟!! در نتیجه همیشه وقتی کنارش بودم در حال کشمکش با خودم بودم و هیچوقت به طور کامل خودم نبودم! اون روز صبح که خدمتکارش از اتاقش بیرون اومد و رختخواب تو بغلش بود مدتها با خودم فکر کردم چه اصراری بود همون موقع پتو و بالشش رو برای تعویض ببره! بعدا یادم اومد فقط پتو رو بالش اون همراهش بود! اگه همانطور که گفته بود زیر تختش می خوابید باید رختخواب دیگری هم درکار بود اما نبود!! و اونها رو برد که من متوجه نشم!! و وقتی تو چشم من از فانتزیهای سواستفاده ازشون میگفت چه تضمینی بود که وقتی من نیستیم چیزی نباشه؟! از خودم بدم میاد! :(

امنیت مالی نداشتم! وقتی تمام پس اندازم رو ازم گرفت فکر کردم یک مرده و بیخود دست جلوی یک زن دراز نمیکنه حتما خیلی بهش فشار اومده! وقتی فهمیدم همون موقع که به من مقروض بود پول داده بود گوسفند بخره!!! دلم آتیش گرفت! میتونستم ماشین لباسشویی بخرم و با دست لباس نشورم! میتونستم یک گوشی بهتر بخرم که اینقدر اذیت نشم! میتونستم بیشتر به پدربزرگ و مادربزرگی که معلوم نیست چند وقت دیگه هستن سر بزنم! می تونستم بیشتر سفر برم! ولی به خودش اجازه داد منو از همه اینها محروم کنه و بشینه جلوی تلویزیون سریال ببینه و بعد که بهش میگم پتانسیلش رو داری که پول دربیاری بهش بربخوره و بگه خیلی بیشتر از اونچه من فکر کنم میتونه! و من نمیدونم سوالم رو کی جواب میده! پس چرا وقتی میتونستی نکردی و فشار های مالی رو که اصلا به من ربطی نداشت به من منتقل کردی؟!!! چقدر احمقم من!

امنیت آتی نداشتم! تو برنامه های آینده اش هیچ وقت حرفی از من نبود! اگه میخواست وقتی پولدار شد بره سفر من توش نبودم! اگه بعدتر میخواست بره مزرعه زندگی کنه من توش نقشی نداشتم! اگه بعدتر میخواست بره تو یک کشور دیگه یک ویلا بگیره من توش نبودم! و یک جایی بین الان و آینده ای که می چید باید منو رها میکرد و این مسئله براش ساده بود!

امنیت رشد نداشتم! احساس می کنم این سه سال درجا زدم! اونقدر باهاش درگیر مسائل پایه و اولیه بودم که حتی یک قدم هم بهتر نشدم! درکم از مسائل بالاتر نرفت! فقط یک عالم سوال بی جواب مسخره که حتی پیدا کردن جوابش هم کمکی بهم نخواهد کرد به سرم اضافه شد! اونقدر همیشه افسرده و نالان بود که حتی انگیزه های خودم و شادی های خودم برام کمرنگ شد! نمیتونست تشویقم کنه به پیشرفت وقتی خودش تمام این سه سال هیچچچ کاری نکرد جز غصه خوردن واسه خودش!

میخوام بلکل حذفش کنم! نمیدونم پولم رو بهم پس میده یا نه! اگه نداد حتما لازم بوده تنبیه شم که دیگه اینقدر احمق نباشم! ایرادی نداره! هنوز جوونم میتونم کار کنم و پس انداز کنم! از اینستا و تلگرام و همه جا پاکش میکنم! میتونم یک روزی دوباره خوشحال باشم! شاید باز هم بتونم! خدا کمکم میکنه! مطمئن هستم!

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٦ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط صدف نظرات () |

بهش زیاد سخت نمیگذره. مطمین هستم! فکر کنم اونی که تازگیها خیلی باهاش دوسته و خونه اش رفت و آدم داره یکی باشه به اسم پرستو! قبلیها هم که هستن! همیشه هم که مستعده آدم تازه پیدا کردنه! خدمتکارهاش هم که شبانه روزی و همههه جوره بهش سرویس میدن و مواظبش هستن! شاید تنها لذتی که ازش دریغ میشه خندیدن به من باشه!! دختر ساده و احمقی که یه روزی باورش داشت!!! 

کاش یه روز بفهمم من سه ساااااااال وسط بلبشوی زندگی یه آدم خودخواه زن باز چیکار میکردم! آ می که همه جور سختی جسمی و روانی و عاطفی و مالی رو بهم تحمیل کرد و دو قورت و نیمش هم باقی بود!!! کاش یه روز بفهمم!!

دیگه دلم نمیخواد ببینمش. هییییییچ وقت

نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط صدف نظرات () |

میشه برگردی؟ فقط برای چند دقیقه! هیچی نگیم فقط بغلت کنم! ماه شده بودی با اون بلوز نارنجی! 

متنفرم از خودم! از اینکه این جملات داره تو سرم تکرار میشه و فریاد میشه اما به خودم اجازه نمیدم بهش بگم هم متنفرم! از اینکه اینقدر خودخواه و بی منطقه هم متنفرم! از اینکه اینقدر دوسش دارم هم متنفرم! از اینکه بلد نیستم چطوری باهاش تموم کنم هم متنفرم! از اینکه اگه دو جمله بگم که خوشش نیاد دو دقیقه هم نمیتونه تحملم کنه و میذاره میره هم متنفرم! ... حتی از این همه تنفر هم متنفرم!

کاش اشکهام تموم میشدن! کاش خودم تموم میشدم!

نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ،۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط صدف نظرات () |

آخ جون تعطیلات!!!

دیروز خیییلی کار داشتم! اصلا نفهمیدم چطوری ساعت شش عصر شد! شب که رسیدم خونه یک لیوان فالوده طالبی تگری واسه خودم درست کردم و ولو شدم جلوی تلویزیون و چهار قسمت فصل دوم شهرزاد رو پشت سر هم دیدم تا نصفه شب!!! خیلی خوبه روزهایی که فرداش قرار نیست صبح زود بیدار شی! حتی من که عاشق صبحهای زود هستم و بیدار شدن سختم نیست از این موضوع لذت میبرم!

ولی امروز یک عالم کار دارم! صبح هاردها و لب تاپم رو مرتب کردم! خیییلی وقت بود میخواستم یک نظم خوبی بهش بدم و تا جاهای خوبی هم پیش رفتم! نهار رو با شهرزاد و انسی میخورم! باید برم دنبال خرگوشکم و برگردونمش خونه! شاید دل داشته باشه و برای خونه تنگ شده باشه! امروز باید یک مقاله درسی هم بنویسم! :(

سه تا مسابقه داستان نویسی هست که دلم میخواد حداقل تو یکیش شرکت کنم! تا آخر تابستون فرصت دارم! فرصت خوبیه! یک سری کارهای دیگه هم دارم که دوست دارم انجام بدم!

امروز صبح ناخنهام رو مرتب کردم و لاک زدم و به صورتم هم ماسک گذاشتم! یک مقدار جوانه هم درست کردم تو دستگاه جوانه ساز! واقعا باید به خودم بیشتر برسم! حس خوبی داره!

راستی وامم رو هم گرفتم اما تحقیقاتم نشون داد سودهای بانکی خیلی کمه و نمیتونم روی چنین چیزی واسه اجاره دادن حساب کنم! حالا فعلا وقت هست برای تصمیم گیری اما ذهنم رو زیاد مشغول کرده! اصلا دلم نمیخواد حساب کتابهای پولی کنم! یک جایی تو سریال شهرزاد بزرگ آقا حرف جالبی می زنه! میگه زن باید یک مرد داشته باشه که بتونه بهش تکیه کنه و چشمهاش رو هم بذاره و بذاره اون تصمیم بگیره! هیییچ وقت تو زندگیم چنین مردی نبوده که فکر کنم میتونه تصمیمات خوبی بگیره و بتونم کنارش چشمهام رو ببندم! نه پدرم نه شوهرم نه هیچکدوم از دوست پسرهام! باید لذت خاصی و منحصر به فردی داشته باشه!!!

برم حاضر شم که بچه ها منتظرم هستن با یک قورمه سبزی آنچنانی! خیلی وقته نخوردم!

خدایا شکرت واسه همه این لحظات خیییلی خوبم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط صدف نظرات () |

خوب نیستم! شنبه زود رفتم خونه و خوابیدم! ولی باز هم یکشنبه صبح خوب نبودم و از خونه بیرون نرفتم! کلاس اقتصاد خیلی سنگینه! حیف شد که نتونستم برم! تمام روز ولو بودم جلوی تلویزیون! به زور دوتا تیکه مرغ گذاشتم پخت به عنوان نهار خوردم! البته آخر شب معلوم شد چرا اینقدر کلافه بودم و بدن درد داشتم! سه روز زودتر داستانهای ماه شروع شد!

امروز هم اومدم سرکار و کلافه و داغون! خونه بهم ریخته و خودم هم کلافه!

تموم شدن رابطه ام با رفیق خیلی عجیب غریب پیش میره! حرفها و جوابهاش خیلی به نظرم خام و نپخته است! عین یک بچه کوچک فقط یک چیزی رو میخواد! نه به عواقبش اهمیت میده نه به اندازه کافی بررسیش میکنه و مسئولیتهاش رو می پذیره! حرف زدن باهاش ناامید کننده است! دلم براش تنگه! هر لحظه هر ثانیه! هزاران بار در روز بهش فکر میکنم اما دلم ناامید شده از حرف زدن باهاش! از ارتباط داشتن باهاش! دلم خسته است از تلاش برای درک دنیاش! فکر میکنم رابطه داشتن باید لذتبخشتر از اینها باشه! و اون اصرار داره سهم من از دنیا همینه و باید باهاش بسازم!!!!

کاش یک کم بیشتر انرژی داشتم!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳٩٦ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط صدف نظرات () |

سرم داره میترکه! خیلی خسته ام! آخر هفته بسیار سختی داشتم.

چهارشنبه که از شرکت رفتم فرودگاه و خدا رو شکر تاخیر نداشت و دقیقا سر ساعت پرواز کرد! ساعت نه شب که رسیدم خونه هنوز مادربزرگ و پدربزرگ بیدار بودن و چون خبر نداشتن من دارم میرم خیلی بیشتر خوشحال شدن! تا ساعت یازده که داشتم با مادربزرگ حرف می زدم و بعد هم رفتم خونه سودابه اینها و یک کم هم با اون گپ زدم و ساعت نزدیک یک بود که بلاخره خوابیدم!

صبح پنجشنبه با یک عالم خستگی بیدار شدم و رفتم سمینار تا پنج عصر! مریم اصرار کرد برم خونه شون اما واقعا خسته بودم! ولی رفتم خونه دیدم پدربزرگ باز صبح غصه دار بوده و نشستم کنارش باهاش گپ زدم و رفتم بیرون براش بستنی خریدم و نگار اومد دوتایی نشستیم پیش پدربزرگ کلی سربه سرش گذاشتیم تا خندید. ساعت ده و نیم نگار میخواست بره با اینکه از خستگی روی پا بند نبودم اما دلم نیومد یک دختر جوون اون وقت شب تنهایی بره خونه بردم رسوندمش! از بی خیالی مامانش متنفرم! خونه نشسته هیچ کاری هم نداره دیدن مادر و پدرش که نمیاد هیچ! اجازه میده دختر بیست ساله اش اون موقع شب تنهایی برگرده خونه! خونه شون نزدیکه اما شبه و کوچه های تاریک خلوت! یکی یک چیزی بهش بگه یک حرکت بدی بکنه تو روح این بچه خط سیاهی کشیده بشه چطوری میشه جبرانش کرد؟ بعد که برگشتم دیدم مادربزرگ اینها خوابیدن رفتم پیش سودابه اینها که بخوابم اما دیدم مثل اینکه اوضاع خونه شون رعد و برقیه! برای عوض کردن جو نشستم با سودابه تخته بازی کردم و مسخره بازی در آوردم و کلی خندیدیم! بعد هم که محمود خوابید با سودابه مشورت کردم برای خونه و ساعت نزدیک دو بود که خوابیدم!

صبح جمعه دیگه واقعا به زور از جام بلند شدم و ساعت هشت رفتم سمینار! باز تا ساعت پنج بعد از ظهر! وقتی برگشتم خونه مادربزرگ اینها خیلی شلوغ بود. حمید و خانمش و بچه هاش اومده بودن و نشستم با پدربزرگ حکم بازی کردیم و یک کاری کردیم که ببره و کلی خوشحال بود! بعد سودابه میخواست بره مراسم یادبود پدربزرگش که شله میدادن و من نتونستم ازش بگذرم و باهاش رفتم! برگشتیم کلی باهم حرف زدیم! پر از ناراحتی و خشمه! نگرانش هستم. ساعت دوازده دیگه چشمهام باز نمی موند!

امروز صبح هم که ساعت چهار و ربع بیدار شدم و نیم ساعت بعد مریم اومد دنبالم و رفتیم فرودگاه و برگشتیم تهران! مستقیم هم از فرودگاه اومدیم شرکت! خدا روشکر تاخیر نداشت اما من دیگه له شدم!!! خیلی خسته ام و خیییلی کار دارم! ترکیب جالبی نیست! :(

دیشب که رفتم با پدربزرگ خداحافظی کنم گفت "نرو من که ندیدمت اصلا" گفتم خیلی زود میام! یکی دوهفته دیگه! گفت " منو فراموش نکن. همین روزها می میرم"! خیلی خسته بودم! احساس گناه هم کردم دارم تنهاش می ذارم!!! اینو که گفت زدم زیر گریه! بنده خدا کلی زحمت کشید منو آروم کنه!

دو تا اتفاق عجیب افتاد! صحبت کردن با سودابه بلکل نظرم رو عوض کرد! فکر میکردم سودابه موافق این باشه که مستاجر رئیس نشم! اما نکات جالبی رو گفت و الان دیگه مثل سابق مطمئن نیستم! دقیقا فردای روزی که سودابه تصمیمم رو متزلزل کرد رئیس بزرگ صدام کرد تو اتاقش و گفت با درخواست وامم موافقت شده! رقم خیییلی خوب! دقیقا همونی که تقاضا داده بودم! نیم درصد سود! بازپرداخت پنج ساله! خیلی رویاییه در این اوضاع و احوال! باز هم باید بیشتر فکر کنم! وقت هم دارم! به صاحبخونه گفتم که قرارداد رو تمدید میکنم و هر وقت بخوام بلند شم یک ماه زودتر خبر میدم!

الان فقط دلم میخواد برم خونه مستقیم برم توی حمام و دوش بگیرم و بعد مستقیم توی رختخواب! خیییییییییییییلی خسته ام!

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط صدف نظرات () |